تبلیغات
رسوا
جمعه 23 بهمن 1388  09:31 ق.ظ

 

یکبار

برای همیشه یکبار

بگذار ، برو  از مهد پر گهر

 

دوستان بسیار بزرگوار لطف بزرگ نمودند و پیغامهای پر مغزشان وجد غیر قابل توصیف بر ما وارد آورد.

از روی پر لبخندشان و نامه های پر مهرشان خجولم و شرمسار که یار بسیار است و بسیار کار . فی البداهه گویی تصویر نادرستی است که گاه دردی به جان می نشیند و روزها می ماند و ته نشینش اینگونه با تاخیر بر پیکر این وب نحیف می خراماند خزیده .

 

صد البته از ماست که می رسد بلی ؛ ولی تقصیر نیست .

زود است آنچه باید گفت هر چند بگذرد زمان آن دیر نیست

فریاد می زد یکی دزد برد مال و به غارت نشسته ام سوگوار

دزد یک پیغام بلند است که بدانی در شهر آن یکی امیر نیست

دانی چرا دیگ گفت به دیگ که رویت سیاه و ناپاک است

نادان نشسته بر نظار این مناظره که امری خطیر نیست

گویند این غافله عمر است که با عجب و بی عجب می گذرد

گویم آزاد نبوده ایم به دست خود دروغ گفته ای اسیر نیست

هر بلهوس بی دین نشسته بر سر دین و حکم می دهد

نامش امیر بود کسی اگر رئیس کوچک تر از کم است کبیر نیست

کبیر نامش اگر نهند نظر بر کبره های چرک زشت خلق اوست

دروغ را دوغ کنند دهند تا کودکان خورند وقتی که شیر نیست

راست گفتی رو به رو و تک به تک دوئل ؛ چشم هیز ناموس شهر

آن زبان است بر دهان تو خاموش از یاوه سرایی جیر نیست

یکبار برای همیشه یکبار بگذار و برو از مهد پر گهر

اکنون زمان آن رسیده است بزرگتر از این امری خطیر نیست


  • آخرین ویرایش:جمعه 23 بهمن 1388
جمعه 9 بهمن 1388  08:33 ق.ظ

 

 

 

صبا با باد ، باداباد

حدیث باد ، برف آماد

خطاب آماد ، الطافت

 

 

دعای صبح ،داد بر باد

کجاست عادل این حداد

سپید آمد دل ما شاد

 

الا ای یوسف قتاد

چه شیرین بود لبهاد

زلیخا طاق از کف داد

 

ز مهر او نپرسیداد

که از ذلت تو را هیهاد

سپید چشمان کشمیراد

 

 


  • آخرین ویرایش:-

 

 

گروهی می زنند فریاد

انگار مردانند

" پورنگ ، فیتیله ، اردک ، تک تک "

دگر سو

ناله ها دشنام می گردد

" تشکر تشکر "

هزاران آدمند در هم

یکی دستان ز آرنجش فرو در پهنه خاک است

بی باک است

یکی از درد می پیچد ، می خندد  به صورت ترکش تاک است

یکی از شوق می رقصد

با زنجیر
لباسش از دو کتفش چاک چاک است

 

خداوندا

امروز روز تعطیل است !

بس کن این بازی

چنین خواب قشنگی  را

به تنهایی برای ما می سازی

روان من دگر پاک است

 

 


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 8 دی 1388  07:55 ق.ظ

 

 

آسمان آبی است

رنگ آن رندان گلگون پوش

در پی دشنام یک کودک

بنشین بازیگوش

باز هم اردک و پورنگ 

من او تو ما

بی هم و تک تک

قصه ایران و ایرانی

بس بلند طومار بی پایان ویرانی

آسمان آبی سرخابی ست

پهنه تنهای عریان است این سرخی

خطی بر پوستین انسانی

رد شلاق و باطوم است حیوانی

نمی بینم نمی دانم کجا پیداست

تک فرزند به مرگش بر لبش لبخند

به آغوش سپیدان برگ تاریخی

که می گردد رسواگر

لک آبی خندانی

 

 


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 6 دی 1388  09:40 ق.ظ

 

صدایی می شنوی ؟  درنگ  کن با لحظه ای سکوت درنگ

 

چکاچک !

صدای  چیست ؟ یا کیست ؟

یا کیانند  جاریان قطره های اشک سر در گم

ظلم بیدادست  شاید در مسیر شر یک  دشمن

آه آنجا پیاده مرد و زن 

در غل و زنجیری از آهن

نه اینست پس صدای چیست چکاچک های بی پایان

صدای قطره باران

که رنگین است  و می بارد  بی کتمان

آه آنجا نیزه ها برپاست

ابرهای سر  ، فرو بنشسته بر آنان


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 5 دی 1388  08:54 ب.ظ

 

 

 

وقتی دستات به نوشتن رفت دیگر فرمان بردار نیستند .

می خواهی حکایت را از زبان دستان بشنوی . تو را طاقت هست؟

اینطرف ، راستی می دانی اینطرف کجاست ؟ آنجا که مرده خوارانی بر سر مردار برجنگند . مردار  طبیعت ! نفت و آهن و سنگ و هر عنصر پولی . که قدرت مایه تسلی ایشان است .

معنا و مفهوم چه رنگی دارد برای تو و او که من مرده خوابهای طلایی را سیاه و سفید می بینم .

اگر تصویر نمی شود آنچه تصور داری از اینست که بی معنا رنگ بازی می کنی . و آنان با رنگ برای تو بازی می کنند که قناری همسایه طوطی آرزوهای تو گردد .

به ساده زیستن نیست . به فقر هم نیست . دستان تهی را بر سر هم نمی توان کوفت اگر  هم بالا بردی پایین نیاور که لاشخوران از دو دست های بالا نیم خیز شوند .

 

 

 

ترسیدند و  بس نبود

آنان را

که ترس می سازند لایه لایه در حصار

ماندند اینگونه پی به پی

با هیچ و بی رمق در صحن کارزار

" حاصل چه مردنی است بیهوده و عبث

ما مرد مردمیم رعیت خانه دار "

پیغام می رسید

هر لحظه اینچنین

رسوا نگر بیار  رسوا نگر نگار

کاین بازی آخرش

 بردن ، مردن است

اصلاح لازم است  از روی اضطرار !

 


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 5 دی 1388  03:47 ب.ظ

 

 

همین است که نمی دانی !

واقعیت ساده است . نیازی نیست درلفافه پیچاند و به خورد دیگران داد .همه می دانند شکم تهی صدا می دهد از درون و شکم پر از بیرون .

 

آقا اجازه هست ؟

آری اجازه هست اما خفه سخن بگو

آنجا که جاش نیست آنجا سخن بگو

از مرز دیده ها یا خود شنیده ها بگذر چاره نیست !

اما بخوان تو این ، این است اینچنین از ما سخن بگو


  • آخرین ویرایش:شنبه 5 دی 1388
شنبه 5 دی 1388  02:49 ب.ظ

 

 

خوابی دیدم به شفافی چهره ناراضی آدمهای ایرانی . کافی بود بیدار شوم تا این افسانه شوم بشکند به هشیاری !

تیک تاک بی امان ساعت چگونه است ؟  بی صدا در صدا ، پر التهاب در خاموشی .

 زمان گذشته است ساعتها و خواب دوباره . این درد قلب لعنتی . این بار خواب نیست !

 

سی سال و یک گذشته ست تا مقصد تهی خاک بر سرش

به کجا کاروان ، سفر اینچنین چهره ی گهی خاک بر سرش

یک لحظه نیست به خود  آمده ام لحظه هاست  خاک بر سرش

از اوست که آنجاست که برماست ، نه از ماست  خاک بر سرش

صد بار گقته ای باور نکرده ام دروغگوی زشت  خاک بر سرش

آنجا نشست بر دل سحنی که یکی از دل نوشت خاک بر سرش

بنشین خانه ات یکروز دستور می دهم مردنی خاک بر سرش

حظی ببر از آنچه امروز گشته ایم ، حظ بردنی حاک بر سرش

این خاک نه خاک مردم من است خیال خام مبر خاک بر سرش

اجداد تو ست خاک گشته اند یکی یکی در به در خاک برسرش


  • آخرین ویرایش:شنبه 5 دی 1388
شنبه 5 دی 1388  09:07 ق.ظ

ظهور : یعنی آشکار شدن

 

 

گفته بودم  ظهور(1) می کنم . دیر یا زود

 

وقت تنگ است که بی رنگ است

شتابانه خزیدن از پی ننگ است

وای بر من بر تو اگر پیوسته می لولیم

می رقصیم و می گوییم بد آهنگ است


  • آخرین ویرایش:شنبه 5 دی 1388